محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
93
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
حركت لسان عصبها و عضلههاى مخصوص در زبان واقع است و منفعته تقليب الطعام و المعونة على الازدراد و نفع زبان گردانيدن غذا است تا بتمامه ممضوغ شود و يارى دادن در فرو بردن و ايضا معاون بر تكلم و نفث و آلت حس ذوق است . و از آنكه جرم او نازك است از كيفيات بدن زودتر متأثر مىگردد لهذا تلون او به حسب لون ماده از اول دلائل مقرر نمودهاند همچون چشم . الفصل الرابع في الرئة و القلب فصل چهارم ثابت است در تشريح شش و دل أما الرئة فهي مركبة من اللحم على لون الورد و من غضاريف قصبة الرئة و الشرائين النابتة من القلب اما شش پس وى مركب است از گوشت وردى رنگ و از غضروفهاى قصبه شش و از شريانهايى كه روئيدهاند از دل . و بدانند كه لحم ريه رخو و متخلخل است و آنچه در بعض نسخ اين دو لفظ در متن داخل شده غير صحيح است . و ليس لها في نفسها حس و حركة و نيست مر ريه را در ذاتش حسى و حركتى . أما غشاؤها فله حس قليل اما غشاى ريه يعنى پردهء كه بر آن محيط است پس آن را حس اندك است . پوشيد نماند كه ريه بتمامها به شكل تنبوره مىماند جزو بزرگ آن به مثابهء كدوى تنبوره است و مراد از لفظ ريه خاصة همين است و آنچه گردن مانند از وى برآمده است به منزلهء تنهء آن است و مسمى است به قصبة الريه و سر آن را حنجره مىگويند . و تشريحش به سه جزو ذكر كنيم : جزو اول در حنجره و آن عضوى است غضروفى مركب از سه غضروف : يكى از پيش و آن را ورقى و تُرْسى گويند ، وَرَق به فتح دال و راى مهملتين و قاف سپر را نامند و تُرْس به ضم تاى فوقانى و سكون راى مهمله و سين مهمله كذلك . و از آن كه اين غضروف من حيث الصورة يا من حيث المحافظة بدرق غازيان مىنمايد بدين نام مىخوانند و نتو او زير زنخ محسوس مىشود و بعد بلوغ منشق در لمس مىدرآيد و دو غضروف باقيه از پساند مائلاند به مرى و اين دو كوچكاند يكى نام ندارد اما به اسم لا اسم له مىخوانند و ديگرش را به مُكِبِّى مىنامند بهر آن كه در وقت بلع طعام و آب بر ثقبهء قصبه در مىافتد تا چيزى در قصبه نرود و انفتاح و انغلاق حنجره از وى است . و ظاهر است كه جهت تنفس حاجت به انفتاح دايم است و كذلك عند بلع افتقار به انغلاق لازم ، چه اگر بسته نشود و قدرى از جسم غريب در آن رود سرفهء شديد آرد و نايستد تا كه آن بر نيايد . و گاه باشد كه آن چيز عفن شود و هلاك سازد لهذا تأكيد كردهاند كه وقت اكل و شرب حركتى اينچنين نكند كه احتمال ورود آن در قصبه باشد . و اقوىترين اسباب او تكلم قوىّ يا ضحك باشد در اثناى بلع . و مُكِبّ به ضم ميم و كسر كاف و تشديد باى موحده است به معنى بر روى افتنده و حنجره آلت تمامى صوت و حصر نفس است و در جوف او جسمى است مشابه بلسان مضمار كه منضم و منفتح مىشود و صوت بدان حاصل مىگردد . از آن است كه نزد حدوث آفت در حنجره فساد در صوت مىافتد . جزو دوم در قصبه ريه و آن مركب است از غضاريف كثير ذى دور ، آنچه به مرى اتصال ندارد كامل التدوير است و هر چه متصل به دو است ناقص التدوير است و دورهء هر واحد از اين به قدر ثلثى دائرهء واقع است و به طرفين وى غشاى متصل گشته كه متمم دور دائره گرديده . و فيما بين